وبلاگ شخصی من (مکانی برای بیان حرف های نگفته) |
درود بر همۀ دوستان عزیز
بسیار ممنون و سپاسگزارم از حضور گرم شما در خلوت من
خیلی وقت بود حضوری به هم نرسانیده بودم! بعد از مدت ها تصمیم گرفتم دوباره چند خطی بنویسم...
اردیبهشت ماه آمد و ایام مبارک رضوان را نیز پشت سر گذاشتیم. یاد باد... این اولین سالگرد اخراج شدنم از دانشگاه است. فرصت طلایی تحصیلات عالی... چه زود گذشت... من همیشه معتقدم هر کسی باید قدر هر چیزی را که دارد بداند و شاکر باشد. فدر کوچک ترین فرصت ها را باید دانست. یک سال پیش به من فرصت تحصیل در دانشگاه رسمی کشور داده شد، اما واقعا من (یا دوستان امثال من) چقدر قدر این موهبت را دانستند؟
یک سال (یعنی ۳۶۵ روز) از ماجرای من و ما گذشت... اما واقعا آیا تغییری به وجود آمد؟ به نظر شما این تغییر باید در چه به وجود آید؟ در قوانین مملکت؟ در نحوه اجرای قوانین؟ در افکار ما؟ در...
شما چه نظری دارید؟ ما باید از کجا شروع به اصلاح کنیم؟ مگر ما نمی گوییم که برای اصلاح عالم تلاش می کنیم؟ مگر ما شعار صلح و برابری و آزادی را نمی دهیم؟ تا کی باید این جملات را در حد همان شعار نگه داریم؟ زمان عمل کی فرا می رسد؟
تا کی می توان فکر کرد که حقیقت پوشیده است؟ آیا هیچ کدام از ما اندکی در خلوت خود می اندیشد که من چه باید بکنم؟ واقعا ما چقدر رشد کرده ایم؟ یادمان باشد که هرگز توان خود را در جهت تغییر خودمان دست کم نگیریم
...امید است هر یک از ما بیاندیشیم و فرق بین درست و خطا را بدانیم و با هم در جهت اصلاح عالم گام برداریم. در پایان این پست یک فقره از کلمات مبارکه مکنونه را زینت بخش این قسمت می کنم:
ای دوست من
تو شمس سماء قدس منی. خود را به کسوف دنیا میالای. حجاب غفلت را خرق کن تا بی پرده و حجاب از خلف سحاب به در آیی و جمیع موجودات را به خلعت هستی بیارایی
(ای ظالمان ارض)
از ظلم دست خود را کوتاه نمائيد که قسم ياد نمودهام از ظلم احدی نگذرم و اين عهدی است که در لوح محفوظ محتوم داشتم و بخاتم عزّ مختوم.
...این بیان مبارک چه رابطه ای با مطالب این وبلاگ دارد؟ در بخش نظرات منتظر حضور غرورآفرین شما هستم.
نورظهورجمال اقدس ابهی که هندوها او را "کریشنا" و بودائیان او را "بودای پنجم" و حضرت موسی او را "پدر سرمدی" و "ربّ الجنود" و اشعیای نبی او را "اب سماوی" و حضرت داوود او را "سلطان جلال" و حضرت زرتشت او را "شاه بهرام موعود" و حضرت مسیح او را "رئیس این جهان" نامیدند و حضرت رسول اکرم در قرآن ازظهورایشان با تعابیری نظیر "نباء عظیم" و "یوم الله" و... یاد کرده اند و شیعیان او را "رجعت حسینی" و اهل سنت او را"روح الله" وحضرت باب او را "من یظهره الله" و "اسم اعظم" و "قیوم الارض والسّما" ملقب فرمودند، جهان را منوّر ساخت...طوبی للمقبلین
در صورتی که این تصویر به دلیل حجم بالا و یا به هر دلیلی باز نشد از لینک دانلود زیربرای مشاهده حکم استفاده کنید
و اکنون دیگر قصۀ ناتمام دانشگاه سمنان برای همیشه به پایان تلخ خود رسید.
قلبی سرشار از سرور.سروری که در اعماق خود غم جدایی به همراه دارد.
به خاطر کدامین گناه... تاوان عشق بسیار سنگین است.
بگذار بار دیگر مرور کنم...
روز یکم مهر ماه سال یکهزار و سیصد و هشتاد و پنج است.
در سمنان هستیم و اینجا دانشگاه سراسری سمنان ... کمی جلوتر دانشکدۀ علوم پایه را
می بینم که در جلوی در سالن آن صف طویلی وجود دارد . جمعیتی انبوه که همه برای
ثبت نام در دانشگاه آمده اند . همۀ آنها مطمئنند که ثبت نام خواهند شد .امّا...
امّا آیا من هم در این دانشگاه به عنوان دانشجو پذیرفته خواهم شد؟
نمی دانم.
به همراه خانواده و تمامی دوستان و نزدیکانم فقط دعا می کنیم و توکّل بر ربّ رحیم.
در تمام نقاط ایران عزیزمان دست به دعا شده اند برای اینکه امسال سالی باشد که
ما هم بتوانیم مانند سایر هموطنانمان به تحصیل در مقاطع بالاتر از دیپلم بپردازیم .
استرس , اضطراب و نگرانی سراسر وجودم را فرا گرفته است . تنها حضور پدرم است
که به من آرامش می دهد. انتظار تا اینکه بالاخره خود را در جلوی میزهای دریافت
فرم ثبت نام می بینم . آیا در اینجا عذر مرا خواهند خواست؟
فرم ها را یکی یکی با دقت کامل پر می کنم .... امّا این قسمت ... بخش ستون مذهب است .
هراسی ندارم . با اعتماد به نفس کامل و یقین می نویسم : دین بهایی
مراحل ثبت نام یکی پس از دیگری می گذرند .
فرم خوابگاه به من داده می شود . از پذیرفتن آن امتناع می ورزم چرا که ممکن است
خوابگاه بهانه ای باشد که مرا از دانشگاه اخراج کنند...
صدای قلبم را می شنوم . کمی تند می زند و حالا بدون اینکه مشکلی پیش آید
کارت دانشجویی موقّت خود را دریافت می کنم . باورش کمی سخت است .
آیا ما دیگر می توانیم در دانشگاه های ایران تحصیل کنیم؟ این کارت به این سوال جواب
مثبت می دهد! در بین همسالان و بستگان من تنها کسی هستم که در دانشگاه روزانه قبول
شده ام.همۀ دوستان و همکلاسان پیش دانشگاهی و مدیر و دبیرانم در دبیرستان با دیدن
کارت دانشجویی من اظهارتعجّب می کنند و البته بسیار خوشحالند . برای همه باور نکردنی
است . در رشتۀ ریاضی کاربردی .... می گویند فقط با ریاضیات سر و کار خواهیم داشت!
همکلاسانی که هنوز با هم آشنایی نداریم . امید دارم که بتوانم دوستان خوبی در این
دانشگاه داشته باشم .دوستانم دربارۀ دینم چیزی نمی دانند . من اکنون فقط یک دانشجو
نیستم.من نمایندۀ یک جامعۀ جهانی هستم در دانشگاهی که هیچ هم کیشی در آن ندارم .
باید تلاش فراوانی داشته باشم . در اولین روزی که رسماً کلاس هایمان شروع شد
در محیط دانشگاه نشسته بودم ... بالاخره چند نفر از دوستان ریاضی کاربردی را دیدم .
در کلاس ها با عشق زایدالوصفی شرکت می کردم , حتی به خاطر دارم جلسه ای از
کلاس مبانی کامپیوترو برنامه نویسی را که در کلاس به دلیل کمبود صندلی مجبور شدم
بایستم !!!
شاید کلّ کلاس در آن جلسه به من خندیدند , امّا من هدفی مهم تر را دنبال می کنم و سایر
جزئیات اصلا مهم نیستند . امتحانات میان ترم و پایان ترم هم به خیر گذشتند , هر آن
امکان این وجود دارد که مرا از روی صندلی در سالن امتحان بلند کنند و از امتحان و
تحصیل محروم شوم .
یک ترم کامل را گذراندم ... خیلی زود گذشت ... حال دیگر اکثر همکلاسانم را می شناسم .
با آنان صمیمی تر از پیش هستم و آنان را بیشتر از قبل دوست دارم .
برای ترم دوم انتخاب واحد می کنیم . یکی از بهترین دوستانم لطف فرمودند و برای من
انتخاب واحد کردند .
اکنون ترم دوم آغاز می شود . باید تلاش را بیشتر کرد . این ترم برای من نسبت به ترم قبل
تفاوت کوچکی دارد و آن این است که من در این ترم به خوابگاه دانشجویی وارد می شوم .
ریسک بزرگی است امّا آن را می پذیرم . شاید در خوابگاه با کسانی هم اطاق شوم که
نتوانم با آنها هماهنگ شوم . شاید ....
امّا حدسم کاملا نادرست بود . هم اطاقی هایی که همه از من بهترند .
همگی بسیار با محبّت و صمیمی .
باز هم روزها سپری می شوند . چند روز دیگر عید نوروز فرا می رسد .
سال جدید آغاز می شود . سال هشتاد و شش که همه آرزو کردند سالی سرشار از
پیروزی و موفقیت باشد ... امروز سه شنبه است . بیست و هشتم فروردین .
یکی از دوستانم اطلاعیه ای را که راجع به من بر روی برد سالن دانشکدۀ علوم پایه
نصب شده , نشان می دهد . آیا زمان آن فرا رسیده؟ خداحافظی با دانشگاه سمنان؟
پایان همۀ خاطرات دانشگاه؟
خودم را به مسئول مربوطه رساندم . به من خیلی راحت گفت که دیگر حقّ تحصیل در
دانشگاه را ندارم .آرامش خود را حفظ می کنم . باورش کمی دشوار است .
من هنوز ترم دوم را به پایان نرسانده ام . با که می توانم این ماجرا را بگویم .
چگونه بگویم که بتواند باور کند؟
هم اطاق و دوست خوبم اولین کسی است که ماجرا را برایش تعریف می کنم
چون می دانم ظرفیت شنیدنش را دارد . به او اطمینان کامل دارم .
باید خود را آماده کنم تا همۀ دوستانم را مطلع سازم.
خانواده ام را هم در جریان قرار می دهم . آنها به صبوری من احسنت می گویند
و برایم دعا می کنند. از خدا می خواهم قدرت بیان و صبر به من عطا کند.
سخت است . باور کن سخت است .
ابتدا برای دوستان هم اطاق خودم ماجرا را شرح می دهم .....
همگی اندوهگین و افسرده ...
حال سایر عزیزان ریاضی هشتاد و پنج را مطلع می سازم . غم و ناراحتی سراسر
وجودشان را فرا گرفته است . این را از چشمانشان می خوانم .
دیگر گذر ثانیه ها برایم ارزشمندتر از پیش است . حال قدر در کنار دوستان بودن را
بیشتر می دانم . روحم خسته است .
با همۀ دوستانم در دانشگاه خداحافظی کرده ام ... حتی با اساتید معظم دانشکده نیز
خداحافظی کرده ام .
تنها منتظر دریافت حکم اخراج از دانشگاه هستم .
چند روزی می گذرد ... ظهر روز سه شنبه یازدهم اردیبهشت است .
پس از چندین دفعه مراجعه دوباره برای دریافت حکم اخراج مراجعه می کنم .
جالب است ... تمام حرف هایشان را مبنی بر اخراج من از دانشگاه انکار می کنند !!!
به من می گویند اشتباه شده و شما می توانید به تحصیل ادامه دهید .
می دانم ... مرا به سخره گرفته اند . با احساسات بازی می کنند ...
اکنون من دوباره به ادامۀ تحصیل در دانشگاه می پردازم امّا نه با آن اشتیاق قبلی .
نه با آن امید . نه با آن عشق به تحصیل ...
شرایط برایم اندکی تغییر کرده است . امّا مشعوف و مسرورم چرا که ذره ای از علاقه و
محبت دوستانم نسبت به من کم نشده و بلکه بیشتر شده است .
به خاطر عدم حضورم در سمنان و در نتیجه در دانشگاه نتوانستم درامتحانات
میان ترم حضور بیابم .مشکلی نیست .
حتی امکان این را هم در نظر می گیرم که یک درس را پاس نکنم .
امّا به دوستانم (از طرف سرپرستی خوابگاه) گفته اند که من باید به سرپرستی
خوابگاه مراجعه کنم .دیگر چه اتفاقی افتاده است؟
به من میگویند باید وسایلت درخوابگاه را تخلیه کنی .... چرا؟
می گویند جواب این سوال را می توانید از کمیتۀ انضباطی بگیرید .
صبح یکشنبه است . سی ام اردیبهشت .
پس از ساعتی انتظار وارد جایی می شوم که اصلا فکر نمی کردم
در طول دوران تحصیل به آنجا مراجعه داشته باشم . بله اینجا کمیتۀ انضباطی است .
به من می گویند :" شما از نظر آموزشی دیگر دانشجوی دانشگاه سمنان نیستید!
پس خوابگاه هم به شما تعلّق نمی گیرد. به نگهبانی هم ابلاغ می کنیم دیگر به شما
اجازۀ ورود ندهند " .این جمله یعنی چه؟
تمام شد؟ از حق خود دفاع می کنم ... می گویند به حراست کل دانشگاه سمنان مراجعه کنید.
دوشنبه فردای آن روز به حراست مراجعه می کنم .
اینجا دیگر تکلیف نهایی روشن می شود. امّا در حراست چه بر من گذشت؟
می گویند : " هم کیشان شما تنها تا مقطع دیپلم حق تحصیل دارند و شما هم به صورت غیر
قانونی!!! وارد دانشگاه شده اید و عجیب است که از فیلتر سازمان تحقیقات , علوم
و فناوری عبور کرده اید !!! پروندۀ تحصیلی شما در دانشگاه سمنان بسته خواهد شد و
شما دیگر نباید به دانشگاه بروید "
و اکنون دیگر قصۀ ناتمام دانشگاه سمنان برای همیشه به پایان تلخ خود رسید.
روز سه شنبه آخرین روزی است که من به دانشگاه می آیم .
با اطمینان در کلاس ها حاضر می شوم
و بدون شک تا آخرین روزها تمامی تکالیفم را انجام می دهم .
چه کسی می داند در این یک ماه(از 28 فروردین تا 2 اردیبهشت) چه بر سر من آمد؟
چه کسی می داند تحمّل این مشکلات چقدر طاقت فرساست ؟
چه کسی شهامت این را دارد تا برای ساعاتی خود را جای من قرار دهد؟
خدا را شاکرم و او را دوست دارم که به من قدرتی داده است که بتوانم محکم بایستم
و شجاع باشم . ولی دوستانم ....
دوستانی که هرگز , هرگز و هرگز خلوص نیّت , محبت خالصانه و صداقت آنها را از یاد
نخواهم برد . پیوند قلب ها ناگسستنی است . این جمله را از یکی از دوستان کاربردی
نقل می کنم .ما همیشه با هم و در کنار هم باقی خواهیم ماند و هیچ چیز حتی فراق
نمی تواند دوستی هایمان را کمرنگ کند . این را خود شما به من ثابت کرده اید .
من همواره شرمندۀ بزرگواری های شما هستم و خواهم بود .
از همۀ عزیزانی که برای ماندن من در دانشگاه (حتی درایّامی مخصوص) دعا کردند
صمیمانه سپاسگزاری می کنم . امیدوارم در ایّام آتی شاهد موفقیت های شما باشم .
فرد به فرد شما را از صمیم قلب دوست دارم و امیدوارم کوچکترین ناراحتی و دلخوری
از من به یاد نداشته باشید .
پایان سخن :
(" خداوندا ... ابواب عرفان بگشا , نور ایمان تابان کن . در ظلّ
عنایتت کل را متحد کن و جمیع را متفق فرما تا جمیع انوار یک
شمس شوند امواج یک دریا گردند , اثمار یک شجر شوند
از یک چشمه نوشند , از یک نسیم به اهتزاز آیند
از یک انوار اقتباس نمایند... ")
قانون اساسي
اصل سوم قانون اساسي:" دولت جمهوري اسلامي ايران موظف است براي نيل به اهداف مذكور در اصل دوم، همه امكانات خود را براي امور زير بكار برد:
بند3) آموزش و پرورش و تربيت بدني رايگان براي همه، در تمام سطوح و تسهيل و تعميم آموزش عالي.
بند4) تأمين حقوق همه جانبه افراد از زن و مرد و ايجاد امنيت قضائي عادلانه براي همه و تساوي عموم در برابر قانون.
بند 9) رفع تبعيضات ناروا و ايجاد امكانات عادلانه براي همه، در تمام زمينههاي مادي و معنوي."
اصل چهاردهم قانون اساسي: "به حكم آية شريفه «لاينهاكم الله عن الذين لم يقاتلوكم و لميخرجوكم من دياركم ان تبروهم و تقسطوا اليهم ان الله يحب المقسطين» دولت جمهوري اسلامي ايران و مسلمانان موظفند نسبت به افراد غير مسلمان با اخلاق حسنه و قسط و عدل اسلامي عمل نمايند و حقوق انساني آنان را رعايت كنند، اين اصل در حق كساني اعتبار دارد كه بر ضد اسلام و جمهوري اسلامي ايران توطئه و اقدام نكنند."
اصل نوزدهم قانون اساسي: "مردم ايران از هر قوم و قبيله كه باشند از حقوق مساوي برخوردارند و رنگ، نژاد، زبان و مانند اينها سبب امتياز نخواهد بود."
اصل بيستم قانون اساسي: "همه افراد ملت اعم از زن و مرد يكسان در حمايت قانون قرار دارند و از همة حقوق انساني، سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي با رعايت موازين اسلام برخوردارند."
اصل سيام قانون اساسي: "دولت موظف است وسائل آموزش و پرورش رايگان را براي همه ملت ايران تا پايان دورة متوسطه فراهم سازد و وسائل تحصيلات عالي را تا سرحد خودكفايي كشور بطور رايگان گسترش دهد."
اصل نود قانون اساسي: "هركس شكايتي از طرز مجلس يا قوه مجريه يا قوه قضائيه داشتهباشد، ميتواند شكايت خود را كتباً به مجلس شوراي اسلامي عرضه كند، مجلس موظف است به اين شكايت رسيدگي كند و پاسخ كافي از آنها بخواهد و در مدت متناسب نتيجه را اعلام نمايد و در مواردي كه مربوط به عموم باشد و به اطلاع عامه برساند."
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|